ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
70
قصص الانبياء ( فارسى )
انا ابن الذّبيحين و من اكل القديد . پس ابرهيم را سر بشست . بدويد و سنگى بياورد آنجا كه اكنون مقامست و فرمانش نبود كه از اشتر فرود آيد ، هم بر اشتر جامه بكند و از آب زمزم بركشيد و از يك جانب بشست و ابرهيم پاى بر آن سنگ نهاده بود ، و آن آب كه از ابرهيم جدا مىشد قصد چاه زمزم ميكرد و آن آب بدان سبب نيز زيادت شد ، پس بجانب ديگر گشت تا سرش بشست . و هر دو قدم ابرهيم عليه السّلام بر آن سنگ بود و نشان آن بمانده است . چنان كه گفت : فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ « 1 » . گفت در مكه است نشان پايگاه ابرهيم . پس ابرهيم قصد رفتن كرد . زن اسمعيل را گفت چون پسرم بازآيد بگوى كه الزم « 2 » هذه العتبة . خواست كه برود اسمعيل و هاجر دررسيدند . ابرهيم ايشانرا [ b 23 ] بديد شاد گشت و بازگشت ، و كار اسمعيل نيكو شد . و اسحق نيز بشام بزرگ شد و ريش برآورد . آنگاه حق تعالى ابرهيم را عليه السلام فرمود كه كعبه را بنا كن . قصهء بيست و ششم بنا كردن كعبه در قصص چنين آوردهاند كه كعبه را از اوّل آدم بنا كرد تا وقت طوفان فريشتگانش به آسمان بردند . تا وقت ابرهيم خداى تعالى بفرمود ببنا كردن كعبه . ليكن اين درست نيست . خداوندان تحقيق گفتهاند كه چون طوفان نوح بود خداى تعالى آن سنگها را بكوهها بازداد كه آدم برگرفته بود از ايشان . چون حق تعالى ابرهيم را
--> ( 1 ) - آل عمران 97 ( 2 ) - اكرم